سه ماه
پاییز برام به اندازه یک سال گذشت. پیچیده..طولانی...پر از شادی و غم...
وقتی به همش نگاه میکنم برام پشت یه هاله است. نمیتونم تصمیم بگیرم که اوقات خوشی رو داشتم یا نه...که دوسش دارم یا نه..راضی ام؟
اوایلش، وقتی تابستون با بی میلی تن لشش رو جمع میکرد و باد های خنک پاییزی هنو جون نگرفته بودن؛ سرشار از زندگی بودم و احساس خوشبختی میکردم. مثل همیشه یه دختر سر به هوا و بی فکر بودم. اواخرش وقتی پاییز هر روز قوی و قوی تر میشد. احساس بدبختی و اشتباه میکردم. فکر کردن رو یاد گرفته بودم..چند قدم درست برداشتم!!
تجربیات جدیدی داشتم تو این سه ماه.. که نمیدونم خوب بودن یا بد! که اون موقع خوب بودن و نمیدونم با گذشت زمان خوب باقی میمونن؟ اتفاقاتی که باید تجربه میشد! بعضی چیزا باید تجربه بشه تا ازش درس بتونی بگیری... با دیدن دیگران آدم چیزی نصیبش نمیشه باید خودش بره تو گود!!
تو پیچ و خم کوچه های پاییزی دوست جدیدی به دست نیاوردم ولی از دست دادم!
از خیلی اتفاق و کارهایی که کردم متاسفم! به هیچ کدوم از کارای این سه ماهم افتخار نمیکنم ولی بعضیاشو هیچ وقت فراموش نمیکنم! از خرد کردن برگ زیر پام لذت میبرم...اما امان از برگ های خیس...مواظب باش نلغزی، نخوری زمین!
بزرگترین دستاورد این پاییزم این بود که فهمیدم مدیون پدر و مادرم هستم. هرچقدر هم باهاشون مخالفم ولی تا وقتی زیر سایشون هستم باید باهاشون راه بیام! نه اینکه مجبور باشم نه...باید! این یه اصل مهمه! حتی اگه لازم باشه از اصول زندگی خودت خیلی بگذری... باید به خاطر اونا کوتاه اومد وقتی که اونا حاضر به کوتاه اومدن نیستن!
من با این بی فکری هام اگه بین یه مشت آدم مثل خودم (که تعدادشون کم هم نیست) میفتادم معلوم نبود الان داشتم چه گهی میخوردم! خیلی چیزا رو مدیون دوستامم! فراموش نمیکنم!
"هر چقدر خاکی تر باشی ملت راحت تر لگد مالت میکنن..چون نیازی به تکوندن جای پاشون از رو وجودت نمی بینن!" بهش رسیدم! بعدا بیشتر در موردش حرف میزنم!
آزارم میده اینکه به خاطر تو از خیلی چیزا میگذرم و تو یه بار هم به خاطر من از خودت نگذشتی..عوض میشم..برام سخت نیست که همه جا اول خودمو ببینم!
یه چیزی که منو از این پاییز راضی میکنه اینه که آخرش خودمو جمع و جور کردم..حالا هدف دارم..حالا میدونم کیم و کجا میرم.. حداقل خیلی بیشتر از قبل!
پاییز امسال بس ناجوانمردانه سرد بود...سرد و خیس!
پاییز فصل مورد علاقه منه.. عاشق لحظه لحظه هاشم... ولی امسال..این پاییز...منو میترسونه!!
------------------------------------------------------
*هه... چه این درخته با موضوع آپ هماهنگ بید!
*دعوت شده بودم به نوشتن انشا پاییز.. منم همزاد و الیاسو دعوت میکنم به نوشتن!