X
تبلیغات
نازک نارنجی

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


نازک نارنجی 

 

 
 
Bl!nDneSs
 
دخترک همه چیز داشت ولی چشم نداشت...او نمیدید.

دخترک سلامتی، امنیت، پول، هوش، زیبایی داشت. اما متسفانه نمی دید! دیگران او را میدند ولی او کور بود. راه را نمیدید...نمیتوانست آن را تصور کند.

همراه جمعیت و شانه به شانه هر کس و ناکسی حرکت میکرد و دست آخر نمی فهمید کجا رفته و چه به روز خود آورده. هر کس پیشنهاد میکرد که دستش را بگیرد و همراهیش کند او قبول میکرد چون نابینا بود و برای طی طریق راه دیگری به ذهنش نمیرسید.

خوبیها و موهبت هایی که داشت را نمیدید و برای همین گه گاه افسرده میشد و ناامید و دیگران با تعجب میگفتند حتما او احمق است! آخر او دیگر از زندگی چه میخواهد؟

و برعکس جایی که مردم وحشت و سیاهی را میدند و غمگین و محتاط میشدند او با نیشی باز به راه خود تا اعماق سیاهی میرفت. تقصیری نداشت او نمی دید!

خب مسلم است وقتی نمی بیند سرش به سنگ میخورد و خون می آید و گریه میکند و تقصیر را به گردن آن همراه می اندازد که تو مگر دست مرا نگرفته بودی؟ مگر سنگ را ندیدی؟

و همراه با تاسف میگوید: داشتم چند متر جلوتر را میپاییدم. فکر میکردم تکه سنگ به این کوچکی را حس خواهی کرد...آخر مگر نفهمیدی ما در سراشیب هستیم!

او عصبانی میشد و پرخاش میکرد. خود دست همراه را ول کرده و می دوید. همراه هم بغض میشد: نمک نشناس...من این همه راه را با تو طی کردم...به تو عادت کردم! ولی تو حتی مرا هم نمی بینی! کور!

آرامتر که میشد کمی فکر میکرد، گاهی تصمیم میگرفت خود راهش را انتخاب کند.. ولی کمی بعد فراموش میکرد. دست بعدی را به گرمی میفشرد و ادامه میداد.

این اواخر سرش زیاد به سنگ خورده بود. سرش زخم عمیقی برداشته بود.خونش بند نمی آمد. خسته شده بود. راه ناهموار و نا آشنا بود. اینبار که زمین خورد تا خواست بغض کند همراه سیلی جانانه ای در گوشش خواباند.

- چرا درست راه نمیری؟ چشاتو باز کن ببین.. من همش سنگها رو دور میزنم ولی تو به استقبالشون میری...من که نمیتونم همش مواظب تو باشم! احمق... چشاتو باز کن!

سیلی تکانش داد. اینبار این همراهش بود که او را رها کرد. چشمانش را گشود. نور چشمانش را میزد... راه غریب بود و ترسناک.. تنها بود! خود را شایسته ی بودن در آنجا نمیدید.. میترسید تصمیم بگیرد.. از جاده خارج شد.. به خاکی زد!

 

-------------------------

*سال نو همگی مبارک! با ارزوی بهترین ها برا هممون...لپ رو بیار جلو

*بیخود غرورتو زیر پا من نزار...بیفایده است، قد من به عشق نمیرسه!

* راستش این اولین چیزی بود که برا این وبلاگ نوشتم نمیدونم چرا این همه مدت ثبت موقت کرده بودمش... الان که دوباره خوندمش دیدم دوست دارم بفرستمش رو وبلاگ!!


 
  نوشته شده توسط miss prs در چهارشنبه دوم فروردین 1391

 




 
 
HApPY
 
حس خیلی خوبی دارم!

به خودم که نگاه میکنم از دو سال پیش تا الان خیلی عوض شدم. پیشرفت کردم تو رفتارهام..تو طرز تفکرم.. تو اعتماد به نفسم!

دارم کارهای جدیدی میکنم! باید بفهمم تو چه زمینه ای مفید ترم! به هرکس میگم متوجه منظورم نمیشه.. باید چیزهای مختلفی رو تست کنم! راهمو پیدا کنم..

با تمام وجود خوشحالم.. من (بووق) ام! الکی خوش و دیوانه ام!

باید یکم بدوم... جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!


 
  نوشته شده توسط miss prs در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

 




 
 
hAtE
 
آدمیم دیه...باید حرف بزنیم وگرنه میمیریم! ولی بعضی حرفا برا بعضیا سنگین یا به قول دوستی ثقیل (!) است. من سخنانی که خوشم نمیاد ازشون و با شنیدنشون جوشی میشمو مینویسم! با تشکر از سهراب برای اختراع این بازی و دعوت کردن اینجانب!

ترشیده: من به طور کلی مخالف ازدواج و این حرفام..مخصوصا تو سن پایین...هر چی هست بالای بیست و هشت باید باشه! اینکه دخترا هر چی سنشون بالاتر میره نگاه ها بهشون عوض میشه و برعکس پسرا هر چی بالاتر میره سنشون بهشون میگن ایولا عاقلی، منو حرص میده! هیچیشم شوخی نیست همش هم جدیه...تو جامعه ای که بزرگ شدم از نزدیک دیدم این برخوردا رو! و واقعا متاسف میشم و متنفر!آقا طرف حال نمیکنه یا اصن موردش پیش نمیاد ازدواج کنه به تو چه آخه...

شوخی بود...شوخی کردم: یعنی هر کس هر چی میخواد میگه تهش یه شوخی کردم میزاره فک میکنه همه چی حله. انقد دیگه فک میکنن توجیه خوبیه حتی یه حرکت یا حرف کاملا جدی زده میشه بعد که میگی منظورت چیه و اینا میگه شوخی کردم!!!آخه (بووق) چه ربطی داره به شقیقه؟؟

فلان جایی ها فلان جوری هستن...همه ی دخترا اینجورین...همه ی پسرا اینجورین...و هر مطلق بینی دیگر: کلا با آدمای کلی و مطلق بین مشکل دارم.آدمایی که یه دایره میکشن و همه رو محصور میکنن اون تو...استقرا ناقص میزنن و همه رو یکی میبینن!

+دعوت میکنم از نگین و الیاس و نازگل که اونا هم از جمله و حرفایی که بدشون میاد بنویسن!

 


 
  نوشته شده توسط miss prs در جمعه دوازدهم اسفند 1390

 




 
 
پروانه
 
آجر به آجر، دیواری ساختم دور خودم.

دیواری بین خود تا دیگران.. غافل ازینکه خود را زندانی کرده ام..زندانی عقده! آخر میخواستم ببینم چه کسی حاضر است دیوار مرا خراب کند و به دیدارم بیاید. از همه دل بریدم تا ببینم چه کسی واقعا مرا میخواهد، برایش اهمیت دارم. ببینم اگر به سراغ کسی نروم آیا باز هم خریداری دارم؟

اشتباه بود که خود را همچون کالایی دیدم برا خریده شدن! من باید طرف معامله میبودم!

هر روز آجری روی آجر گذاشتم و دیوار را بالا و بالاتر بردم.. دیگر برای بلندتر کردنش به نردبان نیاز بود. اتاقکی که ساخته بودم سرد بود.. سرد و بیروح! سالها منتظر ماندم.. آشنایان و دوستان عزیزم را حس کرده و میشنیدم که از پشت دیوار من میگذرند. گاهش دستی روی آن میکشند و اگر خیلی بخواهند تحویلم بگیرند برایم آهی سوزناک میکشند.

انتظار تلخ ترین و زهرمار ترین واژه زندگی و منتظر (بووق) خل ترین موجود زمین است!

هیچ کس...نه اینکه نتواند، نخواست تا صدمه ای به دیوار من بزند. گویا انسان ها واقعا موجودات ناطق شده بودند و منطقی میگفتند هر جور خودش راحت تره!!

راستش را بخواهید آدم ها ۹۹ درصد اوقات درگیر مشکلات و کثافات زندگی خود هستند و تنها یک درصد باقی مانده را با دیگران به اشتراک میگذارند و کدام یک درصد دنیا دل و دماغ برداشتن کلنگ برای دیوار مرا داشت؟ احمقانه است که توقعی از هم داشته باشیم و بدتر از آن اینکه از هم ناراحت شویم!

کرم بی ارزش وقتی دور خودش پیله میتند برای پروانه شدن حصار اطرافش را میشکند.. برای شکوفایی منتظر کسی نمیماند!

دیوار ساختن بزرگترین حماقت زندگی ام بود و آجر حرام لقمه ترین شی روی زمین! از ماست که برماست... ۹۹ درصد ام را به جای انتظار صرف ایجاد روزنه در دیوار لعنتی میکنم!

-----------------

از اول شخص استفاده میکنم چون حال میکنم...فعلا قصد ندارم در مورد خودم بحرفم!

 


 
  نوشته شده توسط miss prs در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390

 




 
 
جانی
 
پنجره اتاق من درست رو به پنجره اتاق پسر همسایه باز میشود. مادر میگوید پسر همسایه آدم خوبیست. تمام دختران محل وقتی او را میبینند نخودی میخندند و سلام میکنند. در مدرسه بحثی داغ تر از پسر همسایه تحصیل کرده و خوش درآمد ما که از قضا قصد ازدواج هم دارد، نیست.

اما من از پسر همسایه میترسم. لطفا نخندید که مگر پسر به این خوش قد و بالایی ترس هم دارد؟ آخر من از او چیزهایی دیده ام! خدا مرا ببخشد اما پسر همسایه یک جانی است!

در حیاطشان باغچه پر گلی دارند. او را معمولا در حال آبیاری گلهای رز سرخ میبینم که با عشق آن ها را پرورش میدهد و میبوید! هفته پیش که از پنجره اتاقم بیرون را تماشا میکردم با دیدن منظره حیاط همسایه وحشت زده شدم. بوته گل سرخ را کسی چیده بود! وحشتزده پله ها را پایین دویدم تا به مادر بگویم اما از منظره طبقه همکف نزدیک بود سکته کنم! شاخه های گل رز چیده شده در دستان پسر همسایه بود و او داشت با مادرم حرف میزد! چطور ممکن بود گلهایی را که با تمام وجود دوست داشت ، چیده باشد!

دو روز پس از آن در حالیکه هنوز از کار وحشیانه پسر همسایه دلخور و وحشتزده بودم. باران قشنگی باریدن گرفت! به سرعت به حیاط دویدم و زیر باران بوی خوش خاک خیس را مزه مزه کردم. پسر همسایه با چترش بیرون دوید و صدایم زد:

- بیا زیر چتر من..خیس میشوی!

- من عاشق بارانم!

- من هم همینطور... برای آن جان میدهم!

با تعجب به چتر بالای سرش نگاه کردم که با دقت آن را نگه داشته بود تا خیس نشود. چطور باران را دوست دارد و حاضر نیست زیر آن قدم بزند؟!

عادت دارم بعد از ظهر ها کنار پنجره بنشینم و به کوچ پرندگان خیره شوم. پرندگان خوشبخترین موجودات روی کره زمینند. زیرا آزادانه در هوا اوج میگیرند و به هر جا میخواهند میروند. از دیدن آن ها لذت میبرم. پسر همسایه نیز  همراه با من بعد از ظهر ها از کنار پنجره اش پرندگان را نگا میکند. به گمانم او هم شیفته آن ها شده است! دیروز بعد از ظهر که به دیدار پرندگان در کنار پنجره رفتم پسر همسایه را دیدم که قفسی را به کنار پنجره اتاقش گذاشت! خدای من درست میدیم؟ یک پرنده زیبا درون قفس به اینسو و آنسو میجهید! قلبم از دیدن این صحنه درد گرفت و پرده های اتاقم را کشیدم... مطمئن شدم که او یک جانی است!

امشب غمگین و تنها در گوشه اتاق نشسته ام. از اینکه همه پسر همسایه را آدم خوبی میدانند عصبی میشوم.. من واقعا از او میترسم! مادرم صدایم میزند. پایین میروم و او از من میخواد به دم در بروم. از دیدن کسی که پشت در است خشکم میزند. پسر همسایه سلام میکند و من از وحشت دهانم خشک شده است. او بی هیچ مقدمه لبخند زنان میگوید که دوستم دارد! من جیغ میزنم و در را محکم به رویش میبندم و بی توجه به داد و بیداد مادرم به اتاقم پناه میبرم و گریه میکنم!

او گلها را دوست دارد ولی آن ها را میچیند.

باران را دوست دارد ولی با چتر زیر آن میرود.

پرنده ها را دوست دارد ولی در قفس می اندازد.

چطور میتوانم نترسم وقتی میگوید دوستم دارد؟؟

 

-----------------------------

هین... خوشالم دوباره نوشتنو شرو کردم


 
  نوشته شده توسط miss prs در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390

 




 
 
کلاه گروه بندی!
 
اوایل که تو سایت جادوگران عضو شده بودم ازونجا که عشق هری کاتر بودم تو ایفای نقش فقط میخواستم تو گریفیندور باشم و شخصیتمو با همین گروه نوشتم...ولی کوئیرل که حکم کلاه گروهبندی رو داشت منو انداخت هافلپاف...و من به تقدیر خودم ایراد نگرفتم..

امروز داشتم به خودم فکر میکردم.. به سمانه...به اینکه اگه میرفت هاگوارتز تو چه گروهی می افتاد؟

گریفیندور، گروهی که شاخصه اش برا عضویت شجاعته! من شجاع نیستم..اگه شجاع بودم در مقابله با مشکلات جا خالی نمیکردم..وقتی به بن بست میخوردم اولین چیزی که به ذهنم می رسید به (بوق) دادن  خودم نبود! نه... امکان نداره تو گریفیندور قرار بگیرم!!

اسلیترین، هر کس میتونه برداشتی از اصالت داشته باشه.من اصالتو تو ثبات شخصیت میبینم.اینکه ارزش های زندگیم رو بدونم و همیشه یادشون باشم و همیشه رعایتشون کنم و بر اساس اونا زندگی کنم. نه اینکه بادی به هر جهت باشم و شخصیت متزلزل و رنگارنگ داشته باشم! ثبات شخصیت باعث میشه آدم محکم و استوار باشه و ریشه بدوونه! و از اونجایی که من به دختر هزار چهره (داخلی و خارجی!!)مشهورم...نوچ! اسلیترین هم جای من نیست!

ریونکلاو، باهوش ها جاشون تو این گروهه! من همیشه به هوش و استعدادم مطمئن بودم. میدونم که باهوشم و کودن و خرفت نیستم!فقط یکم سر به هوام که باعث میشه بعضی وقتا(خیلی وقتا) گیج بزنم! احتمال داره تو ریونکلاو بیفتم...ولی احتمال قویترو به گروه آخر میدم!

هافلپاف، سخت کوش ترین بچه ها تو این گروه قرار میگیرن! من وقتی تصمیمی میگیرم براش تلاش میکنم.. کم پیش میاد که فراموشش کنم و بیخیالش شم. وقتی یه کاری رو میخوام شرو کنم تا آخرش میرم. این ویژگیمو سال کنکور پیدا کردم. شب و روز تلاش کردم و خسته هم نمیشدم.وقتی بخوام به یه چی برسم براش میدوم...فرز و تند تند! آره..کوئیرل اشتباه نکرده بود. من یه هافلپافی اصیل بودم!

حالا میفهمم چرا اتاقم، دیواراش پرده رو تختی و صندلی... همه ناخودآگاه زرد از آب در اومدن!

--------------------------------

*خواستاریم تا دوستان عزیزمان آرمینا همزاد سهراب الیاس(!) هم بازی کنن و تحلیل کنن"اگر جای کلاه گروهبندی هاگوارتز بودن خودشونو تو کدوم گروه مینداختن"!


 
  نوشته شده توسط miss prs در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

 




 
 
پاییز
 
سه ماه پاییز برام به اندازه یک سال گذشت. پیچیده..طولانی...پر از شادی و غم...

وقتی به همش نگاه میکنم برام پشت یه هاله است. نمیتونم تصمیم بگیرم که اوقات خوشی رو داشتم یا نه...که دوسش دارم یا نه..راضی ام؟

اوایلش، وقتی تابستون با بی میلی تن لشش رو جمع میکرد و باد های خنک پاییزی هنو جون نگرفته بودن؛ سرشار از زندگی بودم و احساس خوشبختی میکردم. مثل همیشه یه دختر سر به هوا و بی فکر بودم. اواخرش وقتی پاییز هر روز قوی و قوی تر میشد. احساس بدبختی و اشتباه میکردم. فکر کردن رو یاد گرفته بودم..چند قدم درست برداشتم!!

تجربیات جدیدی داشتم تو این سه ماه.. که نمیدونم خوب بودن یا بد! که اون موقع خوب بودن و نمیدونم با گذشت زمان خوب باقی میمونن؟ اتفاقاتی که باید تجربه میشد! بعضی چیزا باید تجربه بشه تا ازش درس بتونی بگیری... با دیدن دیگران آدم چیزی نصیبش نمیشه باید خودش بره تو گود!!

تو پیچ و خم کوچه های پاییزی دوست جدیدی به دست نیاوردم ولی از دست دادم!

از خیلی اتفاق و کارهایی که کردم متاسفم! به هیچ کدوم از کارای این سه ماهم افتخار نمیکنم ولی بعضیاشو هیچ وقت فراموش نمیکنم! از خرد کردن برگ زیر پام لذت میبرم...اما امان از برگ های خیس...مواظب باش نلغزی، نخوری زمین!

بزرگترین دستاورد این پاییزم این بود که فهمیدم مدیون پدر و مادرم هستم. هرچقدر هم باهاشون مخالفم ولی تا وقتی زیر سایشون هستم باید باهاشون راه بیام! نه اینکه مجبور باشم نه...باید! این یه اصل مهمه! حتی اگه لازم باشه از اصول زندگی خودت خیلی بگذری... باید به خاطر اونا کوتاه اومد وقتی که اونا حاضر به کوتاه اومدن نیستن!

من با این بی فکری هام اگه بین یه مشت آدم مثل خودم (که تعدادشون کم هم نیست) میفتادم معلوم نبود الان داشتم چه گهی میخوردم! خیلی چیزا رو مدیون دوستامم! فراموش نمیکنم!

"هر چقدر خاکی تر باشی ملت راحت تر لگد مالت میکنن..چون نیازی به تکوندن جای پاشون از رو وجودت نمی بینن!" بهش رسیدم! بعدا بیشتر در موردش حرف میزنم!

آزارم میده اینکه به خاطر تو از خیلی چیزا میگذرم و تو یه بار هم به خاطر من از خودت نگذشتی..عوض میشم..برام سخت نیست که همه جا اول خودمو ببینم!

یه چیزی که منو از این پاییز راضی میکنه اینه که آخرش خودمو جمع و جور کردم..حالا هدف دارم..حالا میدونم کیم و کجا میرم.. حداقل خیلی بیشتر از قبل!

پاییز امسال بس ناجوانمردانه سرد بود...سرد و خیس!

پاییز فصل مورد علاقه منه.. عاشق لحظه لحظه هاشم... ولی امسال..این پاییز...منو میترسونه!!

------------------------------------------------------

*هه... چه این درخته با موضوع آپ هماهنگ بید!

*دعوت شده بودم به نوشتن انشا پاییز.. منم همزاد و الیاسو دعوت میکنم به نوشتن!


 
  نوشته شده توسط miss prs در یکشنبه نهم بهمن 1390

 




 
 
tOucHy
 
یاد گذشته بخیر مثل خر سرمو مینداختم رو کیبورد پنج مین بعد یه آپ کرده بودم وبلاگوِ. حالا الان نشستم خیره به مانیتور نمدونم از کجا باید شرو کرد... اْی بابا!!

خواستم اندر احوالات نازک نارنجی بنویسم که چرا این شد اسم وبلاگ!

اولین باری که جرقه این واژه افتاد تو مخم سر کلاس زبان بودم(سوم دبیرستان) داشتم به وبلاگی با نام توت فرنگی می اندیشیدم یهو نازک نارنجی افتاد تو ذهنم!! (چه ربطی داشت آخه ایندو تا به هم؟ من نابغه ام!)

رسیدم خونه مثل همیشه پریدم پشت کام و مسنجر...هی یادش بخیر اون روزا دنیام تمام مجازی بود! از الی پرسیدم نازک نارنجی به اینگیلیش چی میشه! (خیر سرم از کلاس زبان برمیگشتم! خب خبرت از معلم میپرسیدی...چقده من فعالم سر کلاس!!)

جالب بود که بلافاصله گفت میدونه و دو تا واژه ردیف کرد که یکیش سخت بود و اون یکی touchy بود! اون موقع دوس داشتم اسم وبلاگمو این بزارم چون از دست خودم عصبانی بودم...چون ضعیف بودم و میخواستم خودمو تنبیه کنم...نازک نارنجی برام یه فحش بود! ولی اسم وبلاگو اون موقع نازک نارنجی نزاشتم ..

این سری که داشتم وبلاگ میزدم دنبال یه صفت بودم که برازنده ام باشه و همچین عمیق بام در ارتباط!نه از روی عصبانیت و دشمنی و اینا..کاملا صلح جویانه!!

رفتم گوگل ترنزلیت زدم "وحشی!!" یه خروار واژه ردیف کرد برام به یه واژه رسیدم که معنیش میشد "لجام گسیخته" کلی خندیدم بسی شایسته ام بود! ولی یهو نازک نارنجی اومد تو مخم..

کلی به این فکر کردم که آیا من موجودی نازک نارنجی هستم یا لجام گسیخته؟ و شایسته تر بر من کدام است؟ بعد از بسی کنکاش به این رسیدم که درسته که وحشی بازی در میارم و هارم(!!) ولی خو این یه ویژگی ظاهریه برام..ولی نازک نارنجی بودن از درونم میاد..میتونم نازک نارنجی باشم ولی وحشی نباشم! ولی وحشی بودن درحالیکه نازک نارنجی نباشم تصورش سخت بود برام!

نازک نارنجی چون در مقابله با مشکل زود خودمو میبازم... تا اینجا که باختم!

نازک نارنجی چون زیاد تو زندگی مشکل نداشتم و تا یه سنگ میفته جلو پام دست و پامو گم میکنم!

نازک نارنجی چون پوست کلفت نیستم!

نازک نارنجی تا یادم بمونه که میخوام گردن...نه ...پوست کلفت بشم!!

نازک نارنجی بودن شده یه دغدغه برام! میخوام درستش کنم... اینجوری بدم میاد از خودم خو!

 

----------------------

پ.ن: هوی... من به خودم میگم نازک نارنجی دلیل نمیشه تو هم حق داشته باشی بگی ها... حرف دهنتو بفهم!!

ولی خو میتونی لجام گسیخته صدام کنی!!


 
  نوشته شده توسط miss prs در پنجشنبه ششم بهمن 1390

 




 
 
به نام خدا هستم!
 
ینی یه آدم چقد میتونه...

- بی شخصیت از در میان تو سلام میکنن...بز!

در نداره اینجا...خو سلام!

آهاااا وبلاگ جدیده گویا

الان ینی من باس خودمو معرفی کنم؟بگم قراره چه اوقات قشنگی رو با هم بگذرونیم و ازین حرفا؟

اینجور کارا از من نخواه که اصن یکی از دلایلی که دوباره اومدم سمت وبلاگ نویسی همین بود.. حسودیم میشه به کسایی که سر هر چیز میگن:

- من مدلم اینجوریه... من عادت دارم تو این قضیه...من ازین آدمام که...من ...

ینی اگه یه ذره شناخت از خودشون دارن هر چن کج و مسخره بازم ارزش داره...همین من من کردن برا من عقده شده!! ینی من فقط یه اسم یدک میکشم و هیچی از خودم نمیدونم... خودمو گم کردم! نه عذر میخوام اصن پیدا نکردم که بخوام گم کنم! خنگ!

میخوام اینجا پیدا کنم... وقتی خودمو شناختم معرفی میکنم خدمتتون!! (هه...عینکش چقد شبیه عینک منه:)) )

علت بعدی زدن این وبلاگ سفیه بودن نویسنده است. یه مقدار مخش تعطیله امید داریم نوشتن در اینجا باعث شه یکم ذهنش استارت بخوره! جون تو استعدادش خوبه یکم وقت بده بش..

دلیل بعدی بیکار و علاف بودن اینجانب میباشد. گفتیم شاید باعث بشه وقتمون بهتر بگذره. و همچنین قلممون رو شکستیم! خیر..گم نکردیم که بتونیم پیداش کنیم به کل از دست رفته قلممان باید قلمی نو خرید!!

یه عده معتقدند وبلاگ نویسی خزه و چمیدونم فیس بوک بهتره و اینا... ولی خو من اینجا راحت ترم! ملک شخصیه آدم هر غلطی خواست میتونه توش بکنه به کسی هم مربوط نی

همین دیه من قلممو گم کردم فعلا نمیتونم بیش از این بنویسم...فقط خواستم شرو کنم که هی داره عقب میفته راه اندازی اینجا!

---

پ.ن ۱: پست های این وبلاگو بخور بالا بیار!!

پ.ن۲: فک نکن منو میشناسی من اون آدم سابق نیستم...قارطی آدمم من!!

پ.ن۳: هنو هیچی ندیدی!! 


 
  نوشته شده توسط miss prs در سه شنبه چهارم بهمن 1390

 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by t0uchy
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.

فارغ از تمام مخالفت های مورد نظرم
در دلم به تبری که برداشته ای افتخار می کنم
به حصاری که از خودت تا دیگران خواهی شکست
به زنی...که در تنش شکسته نمی شود
به زنی...که در تنش حبس نمی شود
به زنی که هر چقدر زیبا...خسته از ستودن ها
چشم هایش را در کنار قوس هایش می گذارد
و انتخاب را به مخاطبی می دهد که خودش بر اساس کمبودهایش...
نگاه میکند!
هنوز هم می گویم..
در چشم های تو خیره شدن جرم کمی نیست...

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
یه سوال کوچولو!
سیاهچال یه فراری
بی مسئله
منجلاب سکوت
جوجه کروکدیل متفکر
جیـــــــــــــــــــــــغ
کمدی جهنمی
الیاسونک
آنالی در سرزمین شگفت انگیز ها
یادداشت های دختر گل فروش مترو
میکروب صورتی
پسر خیابونی
گالیله ها سرگیجه گرفته اند

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30